تبلیغات
تاشقایق هست زندگی بایدکرد!!

تاشقایق هست زندگی بایدکرد!!

خوشبختی یعنی:: خداوند آنقدر عزیزت کند که وجودت آرامش بخش دیگران باشد...!

!!!تست ناشتایی!!!
بدو بدو!!!

روی میز صبحانهء شما این میوه*ها گذاشته شده*اند، كه یكی را باید انتخاب كنید:
۱. سیب
۲. موز
۳. توت فرنگی
۴. هلو
۵. پرتقال

اولین انتخاب شما كدام خواهد بود؟
لطفاً خوب فكر كنید و به میز غذا حمله*ور نشوید!
این یک امتحان بزرگ است و نتیجۀ آن شما را متحیر خواهد كرد.
انتخاب شما چیزهای عجیبی در مورد شما خواهد گفت.
باز هم فكر كنید و قبل از انتخاب*كردن به انتهای نامه نروید.
پس از انتخاب برای شناخت خودتان نتیجه را در انتهای نامه ببینید...
عجله نكنید، خوب فكر كنید!
جواب در ادامه مطلب!!!

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 5 دی 1389 ساعت 19:38 توسط شقایق جون نظرات | |

نوشته شده در یکشنبه 28 آذر 1389 ساعت 19:29 توسط شقایق جون نظرات | |

خود ارضایی و پیامدهای ان

«استمنا» یا «خودارضایی» یكی از راه های انحرافی در ارضای میل جنسی است كه نسل جوان را در معرض آسیب های جدی قرار می‏دهد.

 از همین رو می‏توان آن را نوعی انحراف جنسی یا بیماری نامید كه با جدیت باید در درمان آن كوشید.

آسیب های ناشی از خودارضایی به گونه های مختلفی تقسیم ‏پذیر است كه به اختصار به برخی از آنها اشاره می‏شود:

بطور کلی چهار نوع آسیب در پرتوی استمناء یافت می شود :

 یك. آسیب های جسمانی
دو. آسیب های روحی و روانی‏ ضعف حافظه و حواس‏پرتی،
سه. آسیب های اجتماعی‏ ناسازگاری خانوادگی،
چهار. آسیب های معنوی و اخروی


این آسیب ها به عنوان سرشاخه های این مقاله بشمار می رود (تا پایین با رنگ ابی مشخص شده اند ) و در هر شاخه مواردی از آسیب های این عمل بررسی شده:

یك. آسیب های جسمانی
‏ یكی از روش های شناخت پیشرفت بیماری ها در پزشكی، مرحله‏ بندی (staging) علایم بیماری است. براین اساس، برحسب عوارض ایجاد شده در بیمار مبتلا به خودارضایی، سه مرحله (stage) بیان شده است:

1- مرحله مشكل ساز (Problematic)


در افرادی كه مدتی است گرفتار خودارضایی شده اند، زودرس ترین عوارض ناشی‏از خودارضایی عبارت است از:

 الف. خستگی و كوفتگی (Fatigues/Tiredness)،

ب. عدم تمركز حواس (Lack of concentration)،

 ج. ضعف حافظه (Poor memory)،

د. استرس و اضطراب


ادامه مطلب..!!!!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 18 آذر 1389 ساعت 16:41 توسط شقایق جون نظرات | |

Positive Mental Attitude

1. When Snake is alive, Snake eats Ants.
When Snake is dead, Ants eat Snake.
Time can turn at any time.
Don't neglect anyone in your life.......

2. Never make the same mistake twice,
There are so many new ones,
Try a different one each day.

3. A good way to change someone's attitude is to change your own.
Because, the same sun that melts butter, also hardens clay!
Life is as we think, so think beautifully.

4. Life is just like a sea, we are moving without an end.
Nothing stays with us,
What remains is just the memories of some people who touched us as Waves.

5. Whenever you want to know how rich you are?
Never count your currency,
Just try to Drop a Tear and count how many hands reach out to WIPE that- that is true richness.

6. Heart tells the eyes see less, because you see and I suffer lot.
Eyes replied, feel less because you feel and I cry a lot.

7. Never change your originality for the sake of others,
Because no one can play your role better than you.
So be yourself, because whatever you are, YOU are the best.

8. Baby mosquito came back after 1st time flying.
His dad asked him "How do you feel?"
He replied "It was wonderful, Everyone was clapping for me!"
Now thats a Positive Attitude.


نوشته شده در پنجشنبه 18 آذر 1389 ساعت 16:33 توسط شقایق جون نظرات | |

The All-knowing

خداوندعلیم

The Supreme Being

خداوندتبارك وتعالی 

Omnipotent 

قادرمطلق

Lord bless us

خداازسرتقصیرات مابگذرد

Godspeed

 خدابهمراه


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 17 آبان 1389 ساعت 19:50 توسط شقایق جون نظرات | |

Everything is okay in the end. If it's not okay, then it's not the end

آخر هر چیزی، نیکوست. اگر خوب نیست، یعنی هنوز به پایان نرسیده است

The hour of departure has arrived,
and we go our ways I to die and you to live.
Which is the better, only God knows.

هنگام جدایی فرا رسیده است. هر کس به راه خود می رود
من می میرم و شما زنده می مانید. تنها خدا می داند کدام بهتر است


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 17 آبان 1389 ساعت 19:28 توسط شقایق جون نظرات | |

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:“عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم”

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم

بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ،

راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد

همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم .

اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”





زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم!!!


نوشته شده در دوشنبه 17 آبان 1389 ساعت 19:28 توسط شقایق جون نظرات | |

مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن

جایزه یک میلیون دلاری را دارد .

سوالات را بخوانید

۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟

الف) ۱۱۶ سال

ب ) ۹۹ سال

ج ) ۱۰۰ سال

د ) ۱۵۰ سال

او نمیتواند به این سوال جواب دهد

۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟

الف) برزیل

ب) شیلی

ج) پاناما

د)اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند

۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

الف) ژانویه

ب) سپتامبر

ج) اکتبر

د) نوامبر

این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند

۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟

الف) ادر

ب) آلبرت

ج) جرج

د) مانوئل

خوب بقیه حضار باید به دادش برسند

۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

الف) قناری

ب) کانگارو

ج) توله سگ

د) موش

در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده

اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی

 خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید.

جوابها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 24 شهریور 1389 ساعت 16:53 توسط شقایق جون نظرات | |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!




مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار
حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!



نوشته شده در چهارشنبه 24 شهریور 1389 ساعت 16:49 توسط شقایق جون نظرات | |

دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟

پسر گفت : نه ، نیستی

دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟

پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم

دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟

پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم

دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش میکرد



 پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد و گفت :

تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را

و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد...



نوشته شده در دوشنبه 22 شهریور 1389 ساعت 16:37 توسط شقایق جون نظرات | |